دیشب وسط خیابون پام پیچ خورد افتادم زمین و برای سی ثانیه بیهوش شدم
از بچگیم دو سه بار دیگه این اتفاق افتاده بود با این که سرم ضربه نخورده
فکر کنم بدنم کلا اماده س بمیره
خونه شبیه انباریه و نمیدونم کی تموم میشه این وضعیت
خسته شدم
دلم میخواد یک ذره فقط یک ذره شبیه همسن و سالام زندگی کنم
حقیقت اینه که من همیشه دنبال حداقل ها بودم و حتی همونم بدست نیاوردم
هیچوقت
در ناامید ترین حالتم به سر میبرم
نه که تا حالا اینجوری نبودم ولی خب دلم نمیخواست تکرار بشه
جدیدا با سین صحبت نمیکنم چون خیلی رک حسودیم میشه
احتمالا تا چند وقت دیگه مهاجرت میکنه و منم یک گاگول که حتی نتونست کنکور ارشد قبول بشه
حقیقتا تحمل ندارم بخواد برام چیزی تعریف کنه وقتی که رفت و من در حالی که یک جلبک پوسیده تو خونه ام گوش بدم
هیچی نوری نمیبینم
احساس میکنم تاریخ انقضام سررسیده
در مکان خشک و سرد نگهداری نشدم و حتی قبل از این که منقضی بشم خراب شدم
از کار کردن خسته ام
نه پیشرفت میکنم نه حتی پسرفت
درجا میزنم
بگذریم